|
به نام خدا
داستان حضرت نوح
پیامبر علیه السلام
در زمانهای خیلی قدیم خداوند حضرت نوح را از بین
همه همشهریانش به پیامبری انتخاب
کرد.
در آن زمان مردم بت پرست بودند و به جای عبادت
خدای یکتا بت ها را می پرستیدند.
نوح انسانی مهربان و خوش صحبت و باهوش بود. او
مردم را به خداپرستی دعوت می کرد ولی مردم به حرف
اوگوش نمی کردند و او را مسخره می کردند و به او
می گفتند که اگر خدا می خواست برای ما پیامبری
بفرستد از فرشتگان انتخاب میکرد نه تو که مثل ما
انسان هستی.
پس از مدتی عده ای از مردم فقیر دعوت حضرت نوح را
پذیرفتند و با او به عبادت می پرداختند. دیگران به
نوح می گفتند که اگر می خواهی ما به تو ایمان
بیاوریم این فقرا را از خودت دور کن. چون ما از
آنها برتر هستیم. ولی حضرت نوح علیه السلام گفت:
من چطور میتوانم این کار را انجام بدهم؟ در حالی
که مامور هستم که همه مردم را دعوت کنم. همین
انسانهای شریف بدون آنکه مرا مسخره کنند دعوت مرا
پذیرفتند.
نوح همچنان با مردم مجادله وبحث و گفتگو می کرد و
آنان را به یگانه پرستی دعوت میکرد تا اینکه مردم
به او گفتند: با ما بحث نکن و اگر راست میگویی ما
را تنبیه کن و آن عذابی که میگویی بر ما بفرست.
نوح به آنان گفت: من که هستم که بر شما عذاب
بفرستم. من نمیتوانم و این کار دست من نیست.
نوح خیلی تلاش کرد و در عمر طولانی خود که حدودا
900 سال زندگی کرد فقط عده ی کمی به او ایمان
آوردند تا جایی که خداوند به او وحی فرستاد که
دیگر کسی به تو ایمان نمی آورد و تو هم دیگر غصه
آنها را نخور که من آنها را عذاب میکنم. تو برو و
در خارج شهر یک کشتی بساز.
نوح وسا یل ساخت کشتی را به خارج شهر برد و مشغول
ساخت کشتی شد. این بار مردم به او میگفتند: نوح تا
حالا فکر می کردی که پیغمبری ولی حالا نجاری می
کنی آن هم در این بیابان؟ نکند گاو کرایه کرده ای
یا به باد فرمان داده ای که کشتی را به ساحل
برساند؟
نوح با صبر و بردباری این رفتار مردم را تحمل
میکرد و به آنان می گفت: روزی میرسد که از این کار
خود پشیمان میشوید.
وقتی که کار ساختن کشتی به پایان رسید خداوند به
نوح گفت: خود و خانواده ات و کسانی که به تو ایمان
آورده اند را با خود به کشتی ببر و از هر جانور
یکی ماده و یکی نر در کشتی بگذار.
وقتی نوح این کار را تمام کرد باران شدیدی از
آسمان باریدن گرفت و کشتی در آب قرار گرفت و همه
چیز به زیر آب رفت. همه تلاش می کردند که خودشان
را نجات دهند ولی نتوانستند. در این هنگام نوح
پسرش را دید که در حال فرا ر است. به او گفت: بیا
و به خدا ایمان بیاور تا نجات یابی. ولی او گفت:
من با خدای تو کاری ندارم و حالا به بالای کوه
میروم تا از غرق شدن نجات یابم. ولی همینطور که به
طرف کوه فرار میکرد غرق شد و فقط کسانی که در کشتی
بودند نجات یافتند و کشتی رفت و رفت تا بر سر کوهی
به نام جودی قرار گرفت. همه از کشتی پیاده شدند و
در آنجا زندگی جدیدی را آغاز کردند.
این است عاقبت کسانی که به حرف حق و حقیقت گوش
نمیدهند.
زهرا رزم آرا |