|

نپنداری که زینب بی وفا بود ای
برادر جان
زراه شام از بهرت بسی چشم تر آوردم
به جای لاله و ریحان و گل ای عزت
زینب
زروی کودک و سیلی، گل نیلوفر آوردم
در آن ساعت که دیدم پیکر پاکت به
خون غلطان
به جای آه، آتش از دل خونین
برآوردم
سلیمانا شنیدم ساربان انگشترت برده
برای نازنین انگشت تو انگشتر آوردم
سه ساله دخترت را در خرابه دادم از
کف
برایت یادگار از جامۀ آن دختر
آوردم
نگویی اربعین آمد، نیامد خواهرم
زینب
برای تربت پاکت سری با معجر آوردم
|