بسم الله الرحمن الرحيم  اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن  صلواتك عليه وعلی آبائه   في هذه الساعة و في كل ساعة   وليا و حافظا   و قائدا و ناصرا   و دليلا و عينا   حتي تسكنه ارضك طوعا   و تمتعه فيها طويلا
 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم
 

عباسِ علي،فدای حسین فاطمه شد
برادری و وفای حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام) در روز عاشورا



در نگاه به قلّه ‏های ایمان و شجاعت و وفا، چشم ما به مردی بزرگ و بی ‏بدیل می ‏افتد، او عبّاس فرزند رشید امیرالمؤمنین
(علیه السلام) كه در فضل و كمال و فتوّت و رادمردی، الگویی برجسته است.

عباس(علیه السلام) در همة عمر، يک لحظه از برادرش و امامش و مولايش دست نكشيد و از اطاعت و خدمت، كم نگذاشت. در تاريخ بشری، از گذشته تاكنون هيچ برادری نسبت به برادرش مانند عباس(علیه السلام) نسبت به سيدالشهدا با صداقت و ايثارگر و فداكار و مطيع و خاضع نبوده است. وفا و بزرگواری و ادب او نسبت به امام به گونه ‏ای بود كه درتاريخ به صورت ضرب‏ المثل درامده است. هرگز در برابر امام ‏حسين(علیه السلام) از روی ادب نمی‏ نشست مگر با اجازه، مثل يك غلام. حسين ‏بن ‏علی(علیه السلام) را همواره با خطابِ «يا سيّدي»، «يا ابا عبدالله» و «يابن رسول الله» صدا مي‏كرد.

صحنة عاشورا مناسب‏ترين ميدانی بود كه شجاعت و وفای عباس در عین تشنگی و مظلومیت،در زیباترین شکل تجلی کند.

كاروان شهادت چند روزی بود كه در سرزمين كربلا فرود آمده بود. سپاه كوفه بر نهر فرات مسلّط بودند و آب را به روی حسين(علیه السلم) و يارانش بسته بودند. اين فرمانی بود كه از كوفه صادر شده بود، می‏خواستند ناجوانمردانه با استفاده از فشارِ عطش، امام را به تسليم و سازش وادارند.آنان به ‏غلط می‏پنداشتند كه می‏توانند حسينيان را به سازش و تسليم وا دارند، درحالی كه جبهة حق، سعادت را در شهادت و بهشت را زير ساية شمشيرها می‏دانستند.

 برای ياران ابا عبدالله شب عاشورا آخرين شب بود. فردايش روز فداكاری، روز از خود گذشتن، به خدا رسيدن و روز به اثبات رساندن ادّعای صدق و وفا بود.در آن شب، امام حسين(علیه السلام) آخرين سخنها و سخن آخر را با ياران در ميان نهاد.

 نخستين كسی كه برخاست و اعلام وفاداری و نبرد تا آخرين قطرة خون كرد،عباس(علیه السلام) بود. پس از او، سخن ياران ديگر هركدام موجی از صداقت و وفا داشت و جلوه ‏هايی از ايمان سرشار آنان بود. اصحاب امام به خيمه ‏های خود رفتند، هم به آماده سازی سلاح خويش براي نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نيايش پرداختند.امّا عباس در اين واپسين شب، مأموريت ويژه ای هم داشت. او چشمِ بيدارِ اردوگاه امام وقهرمان نستوه جبهة حق بود.در اين آخرين شب می‏خواست كودكان و زنان، آسوده و بی هراس بخوابند و از تعرّض و تعدّی دشمن در امان باشند.

روز عاشورا نبرد تا ظهر ادامه داشت. ياران امام تعدادی در خاک و خون غلتيده بودند. امّا عباس(علیه السلام)، همچنان پرچم مبارزه را استوار در دست داشت و سايه وار در پی امام حسين بود وخود را سپر حفاظتی او ساخته بود. برای او كه جانی لبريز از ايمان و قلبی سرشار از شور و شهادت طلبی داشت، ماندن تا آخرين لحظات عاشورا و تحمّل آن همه داغِ برادران و ياران و غربت و مظلوميّتِ سيدالشهدا بسيار سنگين بود.به حضور امام‏ حسين(علیه السلام) رفت و اجازه ميدان و رخصتِ نبرد نهايی خواست. امّا امام اجازه نداد و فرمود: «انت صاحبُ لوائي؛ تو پرچمدار منی». يعني اگر تو به ميدان روی و كشته شوی، پرچم اردوی حسينی فرو خواهد افتاد. او به تنهايی براي سید الشهدا، مثل يك سپاه بود و حامی امام و مدافع خيمه ‏ها و باز دارنده دشمنان از هجوم به زنان و كودكان. تشنگی بر اردوگاه امام حاكم بود.كودكان هم تشنه بودند و صدای العطش آنان بلند بود. عباس(علیه السلام) از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقیانِ حجاج بودند. دركربلا هم منصب سقّایی و آب‏رسانی به خيمه‏ ها را داشت. چشمها و دلها در پی عباس رشيد بود تا برای اين مشكل چاره‏ ای بينديشد و آبی به خيمه‏ ها برساند.

امام از ابالفضل خواست كه حال كه مي‏خواهی بروی، پس آبی براي اين كودكان تشنه فراهم كن: يا از دشمن بخواه يا از فرات بياور.

 عباس(علیه السلام) خود نيز تشنه بود، امّا وقتی نگاهش به بی‏تابی كودكان امام حسين(علیه السلام) و كاروان كربلا می‏افتاد و چهره‏ های زرد و لبهای خشكيده آنان و مشكهای خالی را مي‏ديد و ناله ‏های «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گريان مي‏شنيد، تشنگی خود را از ياد می‏برد. عباس ديد كه آنان در آستان هلاكتند، با اين لبان خشكيده و چهره ‏های زرد رنگ و چشمان بی فروغ. عباس زنده باشد و حال كودكان امام، اين چنين؟... سوار بر اسب شد، مشكی به دوش انداخت و شمشير برگرفت و به سمت فرات تاخت وچنان حمله كرد كه حلقة محاصره را از هم دريد و خود را به‏ آب رساند. مشک را پر از آب كرد تا اين مايه حيات و طراوت را به خيمه‏ های بی آب و افسرده و لبهای خشكيده برساند. سينه اش از عطش می سوخت. دست عباس رفت تا كفی از آب بردارد و بنوشد،امّا موجی از وفا در ضميرش جوشيد، به ياد وصيّت علی(علیه السلام) درشب شهادتش و به ياد لبهای تشنة مولایش و كودكان تشنه افتاد.

جان عباس با جان حسين پيوند داشت، يک روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالی كه لبهای حسين از تشنگی خشكيده است؟ هرگز، اين رسم وفا به برادر نيست. به خود خطاب كرد:" ای نفس، پس از حسين زنده نباشی! اين حسين است كه در آستانه مرگ و شهادت است و تو آب سرد مي‏نوشی؟! به خدا سوگند، اين هرگز رسم دينداری من نيست." و آب را بر فرات ريخت.

مشک را پر از آب کرد و به سوی خیمه ها روان شد.دشمن از هر سو به او شمشیر می زدند.عباس همچنین حمله می کرد و آنان را از خود دور می ساخت هدفش آن بود كه آب را سالم به خيمه ‏ها برساند، امّا در اين گير و دار تيغی بر دست او فرود آمد و دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن يک دست، بی آن كه روحيۀ مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه می‏داد و اين گونه رجز می‏خواند:"به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كرديد، من تا ابد از دينِ خود حمايت می‏كنم و از امام راستينی كه يقينی صادق دارد و فرزند پيامبر پاک و امين است." عباس، درحالی كه شمشير را به دست چپ گرفته بود، به پيكار خويش ادامه داد.امّا يكی از نيروهای دشمن كه پشت درخت خرمايی كمين كرده بود، ضربتی بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. امّا عباس نه از تكاپو افتاد و نه اميدش را از دست داد. مشک را به دندان گرفت و همت گماشت تا شايد آب را به آن لبان تشنگان برساند. ناگاه تيری بر مشک آب آمد و آب آن بريخت و همراه آب مشک اميد عباس بر خاک ريخت.

چشمم از اشک پر و مشک من از آب، تهی است               جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهی است

آنگاه تيری بر سينة مبارک او فرود آمد. حضرت که هیچ وقت مولایش را برادر صدا نمی زد، فرياد برداشت كه:" ای برادر مرا درياب." ابالفضل(علیه السلام) از اسب افتاد. يک نفر هم از اين فرصت استفاده كرده، گرزی آهنين بر سر آن حضرت فرود آورد.امام حسين(علیه السلام) صدای برادر شنيد، خود را به او رسانيد، ديد برادر خود را در كنار فرات با تن پاره پاره و مجروح با دستهای بریده، بگريست و فرمود:" اكنون كمرم شكست و چاره و تدبيرم گسست."

اینک، گرچه از صحنه‏ های آن همه ایثار و دلاوری و وفا كه در عاشورا اتّفاق افتاد، بیش از هزار و سیصد سال میگذرد، امّا تاریخ، روشن از كرامت های عباس بن علی(علیه السلام) است و نام ‏او با وفا، ادب، ایثار و جانبازی همراه است و گذشتِ این همه سال، كمترین غباری بر سیمای  آن حضرت ننشانده است. آن سردار فداكار با لبي تشنه و جگري سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردی و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل‏بيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند. اين ايثار را كجا می‏توان يافت و اين همه فداكاری مگر در واژه مي گنجد و با كلام قابل بيان است؟

 

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ، در بیابان بلا تصویر یک سقا کشید

« سلام خدا و رسولان و بندگان صالح خداوند و همة شهيدان و صدّيقان بر تو باد، اي فرزند اميرالمؤمنين.