| حضرت صادق (عليه السلام) درماه شوال
سال يکصد و چهل وهشت به سبب انگور زهرآلوده که
منصور به آن حضرت خورانيده بود، وفات کردند و
به
شهادت رسیدند.
از مشکوة الأنوار نقل
شده است که مردی از اصحاب آن حضرت، در زمان بیماری
امام (که منجر به وفات آن حضرت گردید)، نزد ایشان
رفت، آن حضرت را چنان لاغرو ضعیف یافت که گويا هيچ
چیز از آن بزرگوار جز سر نازنيش باقی نمانده است،
پس آن مرد از این حالت امام به گريه درآمد .
حضرت فرمودند: براي چه گريه مي کني ؟ عرض کرد: گريه نکنم
با آنکه شما را به اين حال مي بينم؟ فرمودند: گریه
نکن، همانا مؤمن به گونه ای است که هر چه بر او
وارد شود خير او است و اگر اعضاي او بريده شود،
براي او خير است و اگر مالک مشرق و مغرب نیزشود براي
او خير است .
شيخ طوسي از سالمه، کنيز حضرت صادق (عليه
السلام) روايت کرده که گفت، من در وقت احتضار نزد
حضرت صادق (عليه السلام) بودم که بیهوش شدند و چون
به هوش آمدند فرمودند: به حسن بن علي بن علي بن الحسين
بن علي بن ابيطالب (عليه السلام) معروف به افطس،
هفتاد سکه طلا بدهيد به فلان و فلان، فلان مقدار
بدهید، من عرض کردم: به مردي که بر شما با کارد حمله
کرد و مي خواست شما را بکشد، عطا مي کنيد و می بخشید؟
فرمودند: مي خواهي من از آن کسانی که خدا ايشان را به
صله رحم کردن ستایش نموده، نباشم، که در وصف ايشان
فرموده: وَالَّذِین َ يَصِلُونَ ما اَمَرَ اللهُ
بِهِ اَن يُوصَلَ وَيَخشَونَ رَبَهُّم وَيَخافُونَ
سُوءَ الحِسَابِ .
« و آنانکه پیوندهائی را که خدا به آن امر کرده
برقرار می نمایند (صله رحم می کنند) و از خدایشان می
ترسند و از محاسبه بدفرجام بیمناکند»
پس فرمودند: اي سالمه بدرستي که حق تعالي بهشت را خلق
کرد و آنرا خوشبو گردانيد و بوي مطبوع آن از فاصله
ای به مسافت دو هزار سال به مشام مي رسد و بوي
آنرا کسی که عاق والدين شده و کسی که ارتباط خود
را با خویشاوندان و رحم خود قطع نموده نمی شنود
و در نمی یابد.
شيخ کليني ازامام موسي کاظم (عليه السلام) روايت
کرده است که فرمودند: پدر بزرگوار خود را در دوجامه
سفيد مصري که درآنها احرام مي بستند و درپيراهني که
مي پوشيدند و درعمامه اي که ازامام زين العابدين
(عليه السلام) به ایشان رسيده بود و دربُرد يَمَني که
به چهل دينار طلا خريده بودند کفن کردم.
وهمچنین روايت کرده است که بعد از وفات حضرت
صادق (عليه السلام) حضرت امام موسي کاظم (عليه
السلام) مي فرمودند: که هرشب در حجره اي که آن حضرت
درآن حجره وفات يافته بودند چراغ برافروزند. و شيخ
صدوق از ابوبصير روايت کرده است که گفت: خدمت امّ
حميده امّ ولد، همسر حضرت صادق(عليه السلام) براي
تسلیت گوئی مشرف شدم پس ایشان گريستند و من نيز به جهت
گريه ایشان گريستم. پس از آن فرمودند: اي ابو محمد اگر
حضرت صادق(عليه السلام) را در وقت فوت مي ديدي،
همانا امرعجيبي را مشاهده مي کردي. چشمهاي خود را
گشودند و فرمودند: هرکسي که بين من و او قرابت و خويشي است،
به نزد من بیاورید.
پس ما همه خويشان را به نزد ایشان آوردیم، آن حضرت
نگاهی به سوی آنها انداختند و فرمودند:
اِنَّ شَفاعَتَنالا تَنالُ مُستَخِفّاً
بِالصَّلوةِ . « شفاعت ما به کسی که نماز را
سبک بشمارد نمی رسد.»
مسعودي گفته که آن حضرت را دربقيع نزد پدر و جدش دفن
کردند و سن آن حضرت شصت و پنج سال بود .
وگفته شده که آن حضرت را زهر دادند و در قبور ايشان
در آن موضع از بقيع، سنگ مرمری است که بر آن نوشته
اند :
بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحِيمِ اَلحَمدُ
لِلّهِ مُبيدِ الاُمَمِ وَمُحيي الرِّمَمِ هَذَا
قَبرُ فَاطِمَةِ بِنتِ رَسُولِ اللهِ صَلَّي اللهُ
عَلَيهِ وَاِلِه وَسَلَّمَ سَيِّدَةِ
نِساءِالعَالَمينَ وَقَبرُ الحَسَنِ بنِ عَلَيِّ
بنِ اَبيطالبٍ وَعَليِّ بنِ الحُسينِ بنِ عَلِيِّ
بنِ اَبيطالبٍ وَمُحَمَّدٍ بنِ عَليٍّ وَجَعفرَ
بنِ مُحَمَّدٍ رضِيِ اللهُ عَنهُم، انتهي و من می
گویم صَلَواتُ اللهِ عَلَيهم اَجمعَين .
در تاریخ آمده که قبر اميرالمؤمنين (عليه السلام)
اززمان وفاتشان تا زمان حضرت امام صادق (عليه السلام)
پنهان و مخفي بود و کسي جز اولاد و اهل بيت آن حضرت
از محل آن اطلاعی نداشت.
امام زين العابدين و امام محمد باقر(عليه السلام)
مکرر بزيارتش مي رفتند و بسياری از اوقات کسی همراه
آنها نبود، ولی در زمان حضرت صادق (عليه السلام)،
شیعیان قبر آن حضرت را شناختند و به زیارتش مشرف مي
شدند. سببش آن بود که حضرت صادق (عليه السلام) در
روزگاری که درحِيره بودند، مکرر بزيارت آن قبر شريف
مي رفتند وغالباً بعضي از اصحاب خاص و ممتاز خود را
همراه مي بردند و مدفن اميرالمؤمنين (عليه السلام) را
به ايشان نشان می دادند تا اینکه در دوران خلافت
هارون رشيد که يک باره قبر مبارک ظاهر شد و
زیارتگاه همه اقشار مردم گشت.
روایت شده است که فردی به نام ابوجعفر پیک رسان
اهل خراسان بود، جمعیتی از اهل خراسان نزد او
آمدند و از او درخواست کردند، حمل اموال و کالاهائی
را که باید به دست حضرت صادق (عليه السلام) برسد
برعهده بگیرد و آنها را با خود نزد حضرت ببرد
وهمچنین مسائلی که نیاز به نظر خواهی بود، به آن
حضرت انتقال دهد و نظر ایشان را جویا شود.
ابوجعفر آن اموال را باخود به کوفه برد، در آنجا
منزل کرد و به زیارت قبر امیرالمؤمنین (عليه السلام)
رفت.
درکنارقبر شیخی را دید که جماعتی دور او حلقه زده
اند. همینکه از زیارت خود فارغ شد، به طرف ایشان
رفت و فهمید که آنها از فقهای شیعه هستند و از آن شیخ
فقه می آموزند.
ازآن گروه پرسید که این شیخ کیست؟ گفتند ابوحمزه
ثمالی است و بعد نزد آنها نشست.
ابوجعفر، آن مرد خراساني ميگويد: در اين بين که ما
نشسته بوديم مردي عرب، وارد شد و گفت :
من ازمدينه مي آيم و جعفر بن محمد (عليه السلام)
وفات کرد ابوحمزه ازشنيدن اين خبر، دراثر وحشتی که
به او دست داده بود فریادی کشید و دودست خود را
برزمين زد. سپس ازآن مردعرب پرسید که آيا شنيدي چه
کسی را وصي وجانشین خويش کرد؟
گفت: وصي خود را دو پسرش عبدالله و موسي (عليه
السلام) و منصور خليفه عباسی را قرار داد. ابوحمزه
گفت: سپاس خدا را که ما راهدايت نمود ونگذاشت که
گمراه شويم !
دَلَّ عَلَي الصًّغير وَبَيَّنَ عَلَي الکَبير
وَسَتَرَ الاَمَرَ العظيم.
پس ابوحمزه نزد قبر اميرالمؤمنين (عليه السلام)
رفت و مشغول به نماز شد. ما نيز مشغول به نماز
شديم. سپس من نزد او رفتم و گفتم : اين چند کلمه ای
که گفتي براي من تفسير کن.
و او نیز کلام خود را چنین تفسير نمود:
آشکار است که تعیین منصوربه عنوان وصي براي تقيه
می باشد که وصي او را بقتل نرساند و فرزند کوچک که
امام موسي (عليه السلام) است با فرزند بزرگتر که
عبدالله است ذکر کرد تا مردم بدانند که عبدالله
قابلیت امامت را ندارد، زيرا که اگر فرزند بزرگ
نقصی دربدن و دين نداشته باشد، بایستی که او امام
باشد وعبدالله پایش مانند فيل پهن بود و پنجه نداشت
و دينش نیزناقص بود و به احکام شريعت جاهل بود و اگر
این نواقص را نمي داشت به او اکتفا مي کرد. پس
ازاین تفسیر دانستم که حضرت موسي بن جعفر (عليه
السلام) امام بر حق است و معرفی آن چند نفر به
عنوان وصی تنها براي حفظ امام بعدی از شرّ منصور
واز روی مصلحت بوده است .
شيخ کليني و شيخ طوسي و ابن شهرآشوب از ابو ايوب جوزي
روايت کرده اند که گفت: نیمه های شبي منصور دوانيقي
مرا طلبید، به حضورش رفتم ، دیدم روی صندلی نشسته
و در کنارش شمعی روشن است و نامه ای در دست دارد و مي
خواند، وقتی به او سلام کردم، آن نامه را به طرف
من انداخت و گريه کرد و گفت اين نامه محمد بن سليمان
(والی مدینه) است که نوشته، جعفر بن محمد (عليه
السلام) وفات نموده است سپس سه بار گفت: اِنُّا
لِلُهِ وَاِنَّا اِلَيهِ راجِعُونَ . وگفت: کجا
مانند جعفر (عليه السلام) یافت می شود؟ سپس گفت:
برای محمد بن سلیمان بنويس که اگر به شخص معینی
وصیت کرده ، اورا احضار کن و گردنش را بزن. بعد از
چند روز جواب نامه رسيد که پنچ نفر را وصي خود
قرار داده است . خليفه (خود منصور) و محمد بن
سليمان والي مدينه و دو پسر خود عبدالله و موسي (عليه
السلام) و حميده مادر موسي (عليه السلام).
چون منصور نامه را خواند گفت: اينها را نمي توان
کشت .
علامه مجلسي (ره) گفته است که چون حضرت به علم
امامت، مي دانستند که منصور چنين تصمیمی خواهد گرفت،
آن افراد را بحسب ظاهر دروصيت شريک کرده بودند که
اول هم نام منصور را نوشته بودند و در باطن امام موسي
کاظم (عليه السلام) را به عنوان وصي انتخاب نموده
بودند و از اين وصيت نيزاهل علم مي دانستند که وصايت
و امامت مخصوص آن حضرتست چنانچه ازروايت ابوحمزه که
گذشت معلوم گشت .
|