|
خطبه جانسوز بانوی بزرگ اسلام در بستر بیماری
فاطمه زهرا سلام الله علیها در واپسين لحظه عمر
كوتاه و پر درد و رنجش، همچون شمعى مى سوخت تا
اطراف خود را روشن سازد و گمراهان را نجات دهد و
مدافع امام زمانش بود.
او نگران شخص خود نبود، او نگران امت اسلامى بود
كه چه آينده شوم و دردناكى در پيش داشت.
در نخستين خطبه بانوى بزرگ اسلام (خطبه فدك ) سخن
از توحيد، مبدأ، معاد،فلسفه احكام، و حوادث دوران
بعثت پيامبر صلى الله عليه وآله و بركات وجود او،
و مسأله غصب خلافت، و سرنوشت آينده مسلمين است.
فاطمه سلام الله علیها از فدك سخن مى گويد بخاطر
نقش مؤثرى كه اين پشتوانه مالى در امر خلافت و
مسائل سياسى اسلام داشت، درست به همین دليل دشمنان
اهلبیت براى در مضيقه گذاشتن خاندان پيامبر صلى
الله عليه وآله و در هم شكستن قدرت آنان، فدك را
غصب كردند، آن حضرت خواهان بازگرداندن آن بود.
ولى فاطمه زهرا سلام الله علیها در خطبه دوم که
برای زنان مهاجر و انصار ایراد کرد، سخنانش
پیرامون خلافت و امامت امیرالمومنین علی علیه
السلام بود، با آنكه بانوى اسلام مظالم زيادى بر
او رفته بود و مناسب بود دادخواهى كند، ولى نه
دادخواهى كرد و نه لب به شكايت گشود، هرچه گفت از
مولایش، از خلافت و از مصالح مسلمين گفت.
اين خطبه با اسناد متعددى نقل شده، در احتجاج از
سويد بن غفله نقل شده است و علامه بزرگوار مجلسى
نيز آن را در بحارالانوار آورده است.
"هنگامى كه فاطمه عليها السلام بيمار شد همان
بيمارى كه در آن وفات يافت، زنان مهاجر و انصار به
عنوان عيادت خدمتش حاضر شدند، و عرض كردند: چگونه
صبح كردى از بيماريت؟ حالت چگونه است اى دختر رسول
خدا؟
او در پاسخ، حمد و سپاس خدا را بجا آورد، و درود
بر پدرش پيامبر صلى الله عليه وآله فرستاد، و سپس
فرمود:
بخدا در حالى صبح كردم كه از دنياى شما متنفرم،
مردان شما را دشمن مى شمرم، و از آنها بيزارم.....
آن حضرت ضمن اظهار تنفر و انزجار شديد از گروهى از
مردان فرصت طلب و نان به نرخ روز خور، از مهاجرين
و انصار بخاطر سكوت و هماهنگى شان با جريانات
انحرافى بعد از پيامبر صلى الله عليه وآله به آنها
هشدار مى دهد كه مواظب اين آزمون بزرگ الهى باشند.
او مجاهدتهاى بى نظير آنها را در عصر پيامبر صلى
الله عليه وآله يادآورى كرده، و سپس آنان را به
شمشيرهاى شكسته اى تشبيه مى كند كه قدرت و كارآئى
خود را در برابر دشمن از دست داده است، نيزه هاى
شكسته و شكافته اى كه توانائى بر چيزى ندارد.
دختر پيامبر صلى الله عليه وآله از اينكه مبانى
اسلام را به شوخى گرفته، و بازيچه هوسهاى خود قرار
داده اند آنها را سخت نكوهش مى كند.
و از اينكه اراده هاى آهنين آنها به سستى گرائيده،
و قدرت بر تصميم گيرى را در برابر جريانات انحرافى
از دست داده اند، مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد.
او به همه آنها هشدار مى دهد كه مسئوليت غصب خلافت
بر دوش آنان براى هميشه سنگينى خواهد كرد، و اين
داغ ننگ بر پيشانى آنها مى ماند كه سكوت كردند و
اين حادثه دردناك در تاريخ اسلام با كمال تأسف رخ
داد.
بانوى اسلام عليها السلام در اين بخش، زنان مدينه
را مخاطب ساخته و مى گويد: چرا؟ و به كدام مجوز
مردان شما محور خلافت را از آنچه پيامبر صلى الله
عليه وآله در بيانات صريح و سخنان روشن خود بيان
كرده بود منحرف ساختند؟ مگر ابوالحسن على بن ابى
طالب عليه السلام چه عيبى داشت؟ و فاقد كداميك از
كمالات لازم، اعم از روحى و جسمانى، بود؟
آرى عيب او اين بود كه شمشير برنده اش خواب را از
چشمان دشمنان اسلام ربوده، قدرت بى نظيرش در ميدان
جنگ، و بى اعتنائيش نسبت به مرگ در صحنه پيكار، او
را بصورت دژى تسخير ناپذير در برابر دشمنان اسلام
درآورده بود.
ايراد او اين بود كه فقط به خدا متوجه بود؛ رضاى
او، رضا خدا؛ خشم او و غضب او تنها براى خدا بود.
در واقع بانوى اسلام عليها السلام اين حقيقت را به
آنها يادآورى مى كند كه ارزشها در محيط اسلام بعد
از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله دگرگون شده
است، وبه آنها گوشزد مى كند كه با كنار گذاردن على
عليه السلام چه نعمت بزرگ و موهبت عظيمى را از دست
دادند، زيرا على عليه السلام آگاه ترين مردم به
حلال و حرام الهى و آيات قرآنى است.
او حق و باطل را بهتر از هر كس مى شناسد و از هم
جدا می سازد. اگر زمام حكومت به دست او سپرده می
شد، هرگز اجازه نمی داد به اين سرعت بازماندگان
دوران شرك (خاندان ابوسفيان بزرگترين دشمن اسلام،
و سر سخت ترين مخالف قرآن) در حكومت اسلامى طمع
كنند، و آن را به دستگاه خودكامه اى مبدل سازد كه
بدتر و بى رحم تر از حكومت كسرى و قياصره و
فراعنه، باشد.
اگر زمام اختياراتشان در كف با كفايت على عليه
السلام بود آنها را بر مركب راهوار حق می نشاند، و
با نرمى و ملايمت و محبت و مدارا بسوى سرچشمه آب
حيات رهنمون مى گشت، و سپس آنان را از آن چشمه
جوشان و زلال و گوارا سيراب مى نمود، و حيات
جاودان می بخشيد.
يكى ديگر از شرائط رهبران الهى، دلسوزى و خيرخواهى
براى امت است، آيا آنها كسى را دلسوزتر از على
عليه السلام سراغ داشتند؟ كسى كه همتش سير كردن
گرسنگان و سيراب كردن تشنه كامان بود، درد و
رنجهاى مردم او را رنج مى داد، و غم و اندوه آنان
قلبش را می فشرد.
شرط ديگر مسأله خلافت و امامت، زهد و بى اعتنائى
به مال و مقام و زندگى مادى است، چرا كه پيشواى
جامعه، دلبسته و دلباخته دنيا باشد از همين طريق
مى توان در او نفوذ كرد، و او را از راه حق منحرف
ساخت.
آيا در ميان تمام امت اسلامى كسى در زهد و وارستگى
به پايه على عليه السلام می رسيد؟ كسى كه هرگز زرى
نيندوخت، خانه اى مجلل براى خود نساخت، لباسش ساده
همچون لباس غلامش بود، و غذايش با فقيرترين مردم
برابرى مى كرد.
اگر معيار خلافت، قدرت روحى و جسمى، خلوص نيت و
زهد و پارسائى و عصمت، دلسوزى و مهربانى براى امت
است، چه كسى بهتر از اميرالمؤمنين عليه السلام
واجد اين شرائط بود؟ و اگر پيامبر صلى الله عليه
وآله على عليه السلام را به جانشينى خود نصب كرد و
بارها و بارها اين معنى را در قالب عبارتهاى مختلف
ريخت و بيان فرمود، و او را از همه لايقتر براى
اين مقام شمرد، به همين دليل بود، نه او، كه خداى
او نيز او را از همه لايق تر شمرد.
بانوى اسلام عليها السلام در پايان همين بخش به
آنها هشدار مى دهد كه گمان نكنند اين سستى و
كوتاهى، و ترك حمايت از لايقترين فرد امت براى
خلافت، ارزان تمام خواهد شد، بايد در انتظار
پيامدهاى دردناك آن باشند و نتيجه تلخ آن را
بچشند، آنها تصور نكنند كه از چنگال عذاب الهى در
همين دنيا نيز مى توانند فرار كنند، نه، هرگز.
آرى، سرانجام آنچه را كاشته اند درو خواهند كرد، و
در چنگال حكومتهاى خودكامه و بى رحم و ستمگر و
جبار و فاسد و مفسد همچون حكومتهاى بنى اميه و بنى
عباس گرفتار خواهند شد، روزى كه راه فرارى در پيش
و پس نداشته باشند و عذاب آخرت آنها نيز ناگفته
پيداست.
بانوى رشيد اسلام دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه
وآله درفراز سوم از خطبه غرا و جانسوزش روى اين
مسأله تكيه كرده مى گويد:
اى گروه مهاجران و انصار ! چرا كسى را كه پيشگام
در اسلام بود، و قبل از تمام مردان دست بيعت به
پيامبر صلى الله عليه وآله داد، رها كرده، به
دنبال كسانى مى رويد كه هرگز اين افتخار بزرگ
نصيبشان نشده( بلكه مدتها بعد از طلوع آفتاب
جهانتاب اسلام نيز در برابر بت سجده مى كردند؟)
چرا كسى كه در شهر علم پيامبر ( باب مدينة علم
النبى صلى الله عليه واله) و به مقتضاى سخن معروف
پيامبر صلى الله عليه وآله توانائى او بر داورى از
همه بيشتر و بهتر بود، كنار گذاشته، و به سراغ
كسانى رفتيد كه هرگز واجد چنين علم و دانشى
نبودند؟
بانوى اسلام عليها السلام از اين مطلب سخت تعجب مى
كند، و دنيا را جهان عجائب مى شمرد كه هر روز كه
از عمر انسان مى گذرد مطلب تازه اى به او نشان مى
دهد.
او سؤال مى كند كه اين گروه به ظاهر عاقل و فهميده
براى تغيير محور خلافت، و انتخاب ديگران بجاى على
عليه السلام به كدام دليل استناد جستند؟ و از
كدامين مدرك كمك گرفتند؟ و چگونه آنها امتيازات
روشنى را كه در على عليه السلام بود، ناديده
گرفتند و مرجوحان را بر او مقدم شمردند؟
و در پايان همين بخش از اين آيه قرآن كه اشاره
زنده اى به سرنوشت آنهاست، كمك مى گيرد و مى
فرمايد:
لبئس المولى و لبئس العشير و بئس للظالمين بدلا
چه بد مولا و ياورى، و چه بد مونس و معاشرى چه
جايگزينى بدى است براى ستمكاران.
بانوى اسلام عليها السلام در چهارمين فراز از خطبه
اش بر همين معنى تكيه مى كند و به آنها گوشزد مى
فرمايد كه:
شتر خلافت بعد از انحراف از مسير، بزودى باردار مى
شود و نوزاد عجيب الخلقه خود را بر زمين مى نهد،
آنگاه به جاى آنكه شير گوارا و لبن سائغ آن را
بنوشد، كاسه هاى مملو از خون تازه به شما تحويل
خواهد داد، و جام دل شما را مملو از اين خون مى
سازد و به جاى شير شيرين زهر جانگداز در كامتان
فرو خواهد ريخت.
يعنى كم كم نوبت به ستمگران تاريخ و فرزندان و
نواده هاى ابوسفيان و حجاج ها و ابن اشعث ها و
بدتر از آنها می رسد كه شمشيرهاى برنده را بر گردن
شما و فرزندانتان می نهند، و خرمن زندگى شما را با
داس مرگبار خود درو می كنند.
نه فقط اموالتان را به غارت و زنانتان را به اسارت
مى برند، كه با قتل عامهاى پى در پى صفحه زمين را
از خونتان رنگين مى سازند و حتى در درون مسجد
پيامبر صلى الله عليه واله، آرى در درون مسجد
پيامبر صلى الله عليه وآله دومين حرم امن خدا،
آنقدر از شما و فرزندانتان مى كشند كه صحن مسجد
مالامال از خون مى شود، حتى حرمت خانه خدا را نگه
نمى دارند و آن را با منجنيق سنگباران كرده و در
درون يا بيرون آن شما را از دم تيغ مىگذرانند.
شما گمان كرديد اگر با عذرهاى واهى دست از يارى حق
و دفاع از جانشين پيامبر صلى الله عليه وآله
برداشتيد به آسانى از مجازات الهى در امان مى
مانيد، و از عواقب سوء اعمالتان مى گريزيد، زهى
تصور باطل، زهى خيال محال!
و امروز ... آرى امروز كه ما به گذشته تاريخ مى
نگريم واقعيت سخنان پر محتواى بانوى بزرگ اسلام
عليها السلام را روشنتر از هميشه مى يابيم كه
انحراف خلافت از محور اصلى چه عواقب دردناكى براى
مسلمين به بار آورد؟ و چگونه جان و مال و نواميس
آنها، و از آن افزونتر قوانين و احكام و مقدسات
اسلام بازيچه دست بازماندگان احزاب جاهلى شد!
عمال بنى اميه نه بر صغير رحم كردند و نه بر كبير؛
نه پاس حرم رسول الله صلى الله عليه وآله را
داشتند و نه احترام خانه خدا را ؛ نه براى مهاجران
ارزشى قائل بودند و نه براى انصار.
از فرزندان ابوسفيانى كه به اطرافيانش توصيه مى
كرد:
گوى خلافت را از ميدان بربائيد اى بنى اميه، سوگند
به چيزى كه ابوسفيان هنوز به آن وفادار است و
سوگند ياد مى كند، نه بهشتى در كار است و نه
دوزخي
چه انتظارى مى توان داشت.
لذا معاويه فرزند همين ابوسفيان نيز مى گفت:
من با شما پيكار نكردم كه نماز بخوانيد يا روزه
بگيريد... من فقط براى اين پيكار كردم كه بر شما
حكومت كنم!
و سرانجام يزيد نوه ابوسفيان همه پرده ها را كنار
زد و بطور علنى و آشكارا اين نعره مستانه را سر
داد:
بنى هاشم با حكومت بازى كردند و همه حرفها مقدمه
آن بود، و الا نه خبرى آمده است و نه وحى از سوى
خدا نازل شده!
وضع زندانهاى امويان و شكنجه هاى عجيبى كه نسبت به
زندانيان خود روا مى داشتند كه نه تنها تاريخ
اسلام كه تاريخ بشريت را لكه دار و سياه كرده است
گواه زنده گفتار بانوى اسلام عليها السلام است.
آرى، حوادث آينده بخوبى در آئينه تابناك قلب بانوى
اسلام عليها السلام منعكس بود، و همانگونه كه به
روشنى در اين خطبه خبر داد، بزودى سلطه گران
متجاوز و بى رحم با شمشيرهاى آخته و بران بر مردم
هجوم آوردند و حكومتهاى خودكامه استبدادگر جان و
مال و ناموس و دينشان را بر باد دادند.
هرج و مرج سايه شوم و سنگين خود را بر جامعه
اسلامى افكند و مسلمانان تلخى آنهمه سستى و تقصير
در حمايت از حق را چشيدند. و اين است سزاى آنكس كه
حق را رها كند و به دنبال باطل رود.
سويد بن غفله ( راوى اين خبر) مى گويد: زنان مهاجر
و انصار، سخنان آتشين دختر پيامبر صلى الله عليه
وآله را براى مردانشان بازگو كردند، و به دنبال آن
گروهى از مهاجران و انصار خدمتش رسيدند و در مقام
عذرخواهى برآمدند، و گفتند:
اى بانوى زنان! اگر ابوالحسن على عليه السلام پيش
از محكم شدن پيمان، و بيعت با ديگران، پيشنهاد
بيعت مى كرد، هرگز او را رها نمى كرديم ( و به
سراغ ديگران نمى رفتيم).
بانوى اسلام عليها السلام از اين عذر بدتر از گناه
سخت ناراحت شد و فرمود: بس كنيد، و از من دور
شويد! اين عذر هاى دروغين شما هرگز پذيرفته نيست،
و چاره اى بعد از آن همه تقصيرات وجود ندارد.
از همه زشت تر و دردناك تر پاسخى است كه گروهى از
مهاجران و انصار بعد از شنيدن پيام بانوى اسلام
فاطمه زهرا عليها السلام در حضورش مطرح كردند كه
همچون خنجرى بر قلب پاكش فرو نشست و خونابه اش در
كلماتش پاشيد.
آنها با شنيدن محتواى اين خطبه سخت تكان خوردند، و
احساس شرمسارى كردند، و شايد از مجازاتهاى الهى در
دنيا و آخرت بيمناك شدند، و همين امر انها را بر
اين داشت كه اجازه شرفيابى گرفته و به محضر دختر
پيامبر صلى الله عليه وآله بشتابند و جوابى خدمتش
عرض كنند كه محتوايش اين بود:
چرا ابوالحسن على بن ابى طالب عليه السلام قبل از
آنكه ديگران پيشنهاد بيعت كنند ما را به سوى خود
فرانخواند تا دست بيعت در دست او بگذاريم، مقدمش
را گرامى داشته، و از حكومتش پاسدارى كنيم؟ در
اطاعتش بكوشيم، و فرمانش را از جان و دل پذيرا
شويم، و با وجود او ما هيچكس را مقدم نمى داشتيم!
چرا كه او را از همه لايقتر براى اين امر مهم، و
از همه نزديكتر به رسول الله صلى الله عليه وآله و
مكتب و فكر او مى دانيم.
ولى افسوس كه حالا كار از كار گذشته! و ما دست
ديگران را به منظور بيعت فشرده ايم، و طوق طاعتشان
را بر گردن نهاده ايم و چون پيمان خود را در اين
زمينه محكم كرده ايم راه بازگشت به روى ما بسته
است!
اما اى كاش آنها اين عذر بدتر از گناه را در محضر
بانوى اسلام عليها السلام مطرح نمی كردند، پاسخى
زشت و ننگين، و عذرى رسوا و دروغين، سخنى كه قلب
پاك او را سخت آزرده ساخت، و روح دردمندش را
دردمندتر كرد.
اى كاش لا اقل با صراحت به گناه خود اعتراف مى
كردند، و قول بازگشت در فرصت مناسب را به او مى
دادند و از اين زشت گوئى و عذرهاى واهى چشم مى
پوشيدند، زيرا:
اولا: آنها بارها از شخص پيامبر صلى الله عليه
وآله شنيده بودند كه وصى و جانشين او كسى جز على
عليه السلام نيست و اين مسأله نيازى به بيعت
نداشت.
ثانيا: به فرض اينكه نيازى به بيعت بود، مگر در
غديرخم پيامبر صلى الله عليه وآله از همه آنها
بيعت نگرفت، داستان غديرخم چيزى نبود كه بر كسى
مخفى باشد، مطلبى بود كه خود آنها در فاصله نزديكى
آن را ديده يا شنيده بودند و از آن خبر داشتند.
ثالثا: به فرض كه پيام پيامبر صلى الله عليه وآله
را نشنيده و در غدير خم حضور نداشتند، آيا برترى
على عليه السلام بر ديگران بر كسى مخفى و پوشيده
بود؟!
چرا بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه وآله دسته
جمعى به سراغش نيامدند و اگر نيازى به بيعت مجدد
بود دست بيعت در دستش نگذاردند؟
خلافت يك حق شخصى و خصوصى مربوط به امير مؤمنان
على عليه السلام نبود كه نياز به مطالبه صاحب حق
داشته باشد، خلافت يك حق عمومى مربوط به جامعه
اسلامى، بلكه مربوط به كل اسلام بود. و لذا پيامبر
اكرم صلى الله عليه وآله او را به اين مقام به
فرمان پروردگار نصب نمود.
پذيرش خلافت از سوى على عليه السلام و حمايت
مسلمين از او، هر دو از وظائف حتمى الهى بود كه
چون و چرا و اگر و مگر و چنين و چنان در آن معنى
ندارد.
رابعا: به فرض كه على عليه السلام مى بايست
پيشنهاد بيعت به عنوان خلافت به مردم كند، آيا
سزاوار است بدن پيامبر صلى الله عليه وآله روى
زمين بماند و كسى اقدام به خاكسپارى اين جسم مطهر
نكند و نخست دعواى خلافت مطرح گردد.
اين چه توطئه اى بود كه گروهى مراسم دفن آن حضرت
را رها كرده و عجولانه به دنبال نصب خليفه رفتند؟
چرا؟
خامسا: اگر از همه اينها چشم بپوشيم هرگاه كسى
فرضا رهبرى براى خود انتخاب كند و بعد بفهمد در
اين انتخاب گرفتار اشتباه شده است، و راهى را كه
مى رود به سوى پرتگاه است، آيا بايد به راه خود
ادامه دهد، و در پرتگاه سقوط كند، چون بيعت با
ديگرى كرده، و قول وفادارى به ديگرى داده است؟!
كدام منطق و قانون و كدام عقل چنين داورى می كند؟
این خطبه درسى است براى همه مسلمانها در تمام قرون
و اعصار، كه در مسائل مربوط به حكومت اسلامى سستى
و بى تفاوتى نشان ندهند و از در سازشكارى با افراد
نااهل درنيايند، با مسأله رهبری جامعه اسلامی،
سطحى برخورد نكنند و اگر چنين كنند بايد در انتظار
نتيجه شوم اعمالشان باشند، و بدانند كه عواقب
دردناك حكومتهاى ناصالح و خودكامه و طاغوتها را با
تمام وجود خود لمس مى كنند سپس بر كوتاهى و تقصير
خود اشك حسرت می ريزند.
اشكى كه ثمرى جز اندوه و حسرت ندارد. |