| ای فاطمه! فراق تو نزد من بالاترین فراق ها و
فقدان تو از هر داغی سوزناکتر است.
ای
دختر رحمة للعالمین برای تو می گریم. ای چشم اشک
بریز برای یار با وفایم و مرا کمک کن که حزن من
دائم است. چه مصائبی بر تو رفت
ای دخت رسول خدا که
خود فرمودی اگر بر روزها نازل شده بود شب می گردید. آنقدر گریستی تا اهل مدینه به جای تسلی به من
شکوه آوردند، که به فاطمه بگو یا شب گریه کند یا
روز. وای از لحظه ای که ابراز داشتی
یا علی، گریه من
اختیاری نیست به مردم بگو چند روز بیش زنده نخواهم
ماند.
آه ای یاس کبود من! آه ای یار جوان من!
آه از شعله در! وای از پهلوی شکسته! وای از محسن
شهیدم! ای خدای مهربان
علی تنها به تو شکوه می برد!
و تنها از تو یاری می خواهد.
ای ریحانه رسول خدا جان عالمی
به قربانت، چه جانسوز است فراق تو! که بعد از تو
خیری در این دنیا نیست! کاش جان من نیز همراه ناله
هایم خارج می شد! لعن الله قاتلیک یا فاطمه! مگر
رسول خدا در حقت نفرمود: فاطمه پاره ای از وجود من
است، هر که او را بیازارد مرا آزرده و هر که مرا
آزار دهد، خدا را آزرده است! پس چگونه این مسلمان
نمایان نامسلمان حق تو را غصب کردند؟ و حرمت رسول
خدا را شکستند؟ ای طایر قدسی اينك لحظهي وداع
است! چه
دشوار است که علي بايد در دنيا بی
تو بماند! فاطمه جان
به وصیتت عمل کردم
آنگاه که به من گفتی:
يا
على!
مرا شبانه غسل بده، كفن كن و به خاك بسپار، آن
هنگام كه چشمها در خواب است.
دوست ندارم كسانى كه حقّم را غصب كردند به تشييع
جنازه من حاضر شوند و يا بر من نماز بخوانند.
مولا على علیه السلام
او را پنهان به خاك سپرد و جاى قبرش را ناپديد
كرد، سپس برخاست روبه مزار
رسول خدا
كرد و گفت:
سلام بر تو يا رسول خدا!
از طرف من و
دخترت كه به
ديدار تو آمده و اكنون در كنارت زير خاك خفته
است. خداوند چنين خواسته كه او زودتر از ديگران
به تو ملحق شود.
اى پيامبر خدا!
شكيبائی ام از فراق محبوبه ات بپايان رسيده، و
خويشتن داريم بخاطر جدايى سرور زنان عالم از دست
رفته است. اما چه چاره جز آنكه طبق سنت تو بر
مصائب صبر كنم، آنچنان كه در مصيبت جدائيت صبر
نمودم. من سرت را در آرامگاهت نهادم و تو بر روى
سينه من جان دادى «همه از خدائيم و به سوى خدا باز
خواهيم گشت» همانا امانت به صاحبش رسيد و
زهرا (سلام الله عليها)
از دستم گرفته شد.
اى رسول خدا
پس از او، آسمان و زمين در منظر نگاهم زشت می
نمايد. اندوهم جاودانه شد و شبم در بيخوابى می
گذرد و غمم پيوسته در دل است تا خدا مرا در جوار
تو ساكن گرداند.
غصه ای دارم كه از شدتش دل به خون نشسته و اندوهى
دارم بهت آور چه زود جمع ما را به پريشانى كشانيد
و ميان ما جدائى افكند تنها بسوى خداوند شكايت می
برم به همين زودى دخترت از همدست شدن امتت بر
ربودن حقش به تو خبر خواهد داد، همه سرگذشت را از
او بپرس و گزارش را از او بخواه، چه بسا درد
دلهائى كه چون آتش در سينه اش می جوشيد و در
دنيا راهى براى گفتن و شرح دادن آن نيافت او هم
اكنون می گويد و خداوند هم داورى می كند و او
بهترين داورانست.
آه، آه، صبر آرام بخش و زيباست و اگر بيم چيرگى
ستمكاران نبود براى هميشه چون معتكفان دراينجا می
ماندم و چون فرزند مرده، شيون سرمی دام و سيل آسا
می گريستم. خدا گواهست كه دخترت پنهان به خاك سپرده
می شود در حالى كه حقش غصب شد و از ارثش محروم
گشت. با اينكه هنوز روزى چند از وفاتت نگذشته بود
و بر خاطره ها از يادت غبار كهنگى ننشسته بود.
اى رسول خدا !
دل را به ياد شما آرام ميدارم درود خدا بر تو و سلام و رضوان خدا
بر
فاطمه (سلام الله عليهما)
باد.
|
ســـيل اشـكم راه
بينائي گـــرفــت
عـشــــــق را از
فاطمه
آموخـتـم
دست او صدهـــا گره وا
مي كـنـد
دست او مشكل گشاي عالـم
اســت
دست او دنـياي احسـان و
صفاسـت
حيف شد آن دست را دشمن
شكسـت
گويمـت از قصـه
شـــــهـر نبـــي
درد بود و آتش و
افسرد گــــــي
آه بود و
نالـــــــــه و بغض گـلـو
در ميان كوچه آن دنيا پرســـــت
گويـمت سر بسته در آن
كوچه ها
آه اي مجنون زبـان در
كـــــام گـير |
بنـد بنـدم عطـر
زهرائــي گرفت
چشــم بر دســت كـبودش
دوختـم
دســت او و الله غـوغـا
مي كـند
روي آن جــاي لبـان
خاتـم اسـت
دست اومشكل گشاي
مرتضي است
با غلاف تيغ
اهريمــــــن شكسـت
از شرار آتش و بيت
علـــــــــي
ياس بـود و سـيلي و
پـژمرد گي
آه بود و
نالــــــــه و بغض گل
راه را بر مادر سادات
بســـــت
فاطمـــــه گـم كـرد راه خانـه را
لب فـــر بـند و كمي آرام گـير |
|