فاطمه ایستاده بود پشت
همین در و تکیه داده بود بر همین دیوار و در را بر روی پیامبر باز می
کرد که به او می گفت:« پدرت به فدایت دخترم.»
فاطمه ایستاده بود پشت
همین در و تکیه داده بود بر همین دیوار و در را بر روی پیامبر باز می
کرد وقتی که پیامبر به دنبال « کسای یمانی » می گشت تا در آن آرامش
یابد.
فاطمه ایستاده بود پشت
همین در و تکیه داده بود بر همین دیوار و در را بر پسرانش حسن و حسین
باز کرد وقتی که آمده بودند که نزد جدشان بروند و او گفت: « جدتان در
زیر کسا است.»
فاطمه ایستاده بود پشت
همین در و تکیه داده بود بر همین دیوار و قرص نان را بیرون گرفته بود
تا دست های مسکین آن را بگیرد، بعد از چند روز گرسنگی و روزه ی بی سحری
که گرفته بود.
فاطمه ایستاده بود پشت
همین در و تکیه داده بود بر همین دیوار و به صورت خجل زنی که برای بر
دهم سؤالی را تکرار می کرد و او با لبخند جواب او را می داد.
فاطمه ایستاده بود پشت
همین در و تکیه داده بود بر همین دیوار و در را روی علی باز کرد وقتی
که علی جانش و برادرش و پسر عمویش را از دست داده بود.
فاطمه ایستاده بود پشت
همین در و تکیه داده بود بر همین دیوار و با گوش خود می شنید که همسایه
ها به علی می گویند: « علی او را جایی ببر که دور از شهر باشد، گریه
هایش ما را آزار می دهد و نمی گذارد خوب بخوابیم.»
فاطمه ایستاده بود پشت
همین در و تکیه داده بود بر همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون
کناری ایستاده بود گفت:« دوباره اذان بگو، دلتنگم.»
فاطمه ایستاده بود پشت
همین در و تکیه داده بود بر همین دیوار و و در را به روی علی باز کرده
بود که می آمد تا برای سالهای طولانی خانه نشین شود.
فاطمه ایستاده بود پشت
همین در و تکیه داده بود بر همین دیوار و می گفت: « نمی گذارم پسر
عمویم را ببرید.»
و فاطمه ایستاده بود
پشت همین در و تکیه داده بود بر همین دیوار که قنفذ لعین به همراه عمر
لعنت خدا بر او و دار و دسته اش باشد، درب را به آتش کشید و با لگد
شکست و محسن فاطمه را سقط و فاطمه را زخمی و شهید کرد.
و
آیا این در همان در نبود؟؟؟!